تبليغاتX
عروسک گمشده

عروسک گمشده

   چند ماهی می‌شود برای خودش گوشه‌ی یکی از فولدرهای لپ‌تاپم آرام و بی‌سروصدا کز کرده. هرازگاهی که گذری چشمم بهش می‌افتد خجول و ملتمسانه نگاهم می‌کند تا شاید یک بار دیگر بازش کنم و بخوانمش. دست خودش نیست، حق دارد طفلک، فقط دلش می‌خواهد خوانده شود. امروز تصمیم گرفتم برای شما منتشرش کنم تا شاید از شر نگاه‌های خواهشگرانه‌اش خلاص شوم. کمی طولانی‌تر از مدیوم وبلاگی است. اما اگر حوصله‌اش را داشتید در ادامه‌ی مطلب بخوانیدش. مطمئنم خوشحال می‌شود نظر شما را در مورد خودش بداند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 23:4  توسط روشا  | 


  در سابقه‌ی پزشکی من یک دوره شوک الکتریکی به چشم می‌خورد که همه را به تعجب وامی‌دارد، حتی خودم. می‌گویند در زندگی‌ام دوره‌ای بوده که به لحاظ روحی بسیار مریض بوده‌ام آن‌چنان که مجبور بوده‌اند من را در معرض شوک الکتریکی قرار بدهند. به گفته‌ی اطرافیانم پس از این اتفاق حالم کاملا خوب شده و بعد از آن دیگر هیچ اثری از بیماری در من نیافته‌اند. البته من از آن دوران چیزی به خاطر نمی‌آورم. همه‌چیز مثل یک حفره در مغزم می‌ماند که در بیشتر طول زندگیم چندان اهمیتی نداشته، شاید چون تاثیری هم بر آن نداشته. البته روزهایی هم بوده که جایش را به یک علامت سوال بزرگ داده و کنجکاوی من را در مورد گذشته‌ام بیش از پیش برانگیخته. دیروز به طور اتفاقی نوشته‌ای را پیدا کردم که تاریخ زیرش برمی‌گردد به هفده سال پیش. نوشته ظاهرا به خط خودم نوشته شده. حتی می‌توانم ادبیات خودم را از لابه‌لای سطورش دریافت کنم. البته از نوشته برمی‌آید که نصفه باشد، یعنی حدس می‌زنم فقط صفحه‌ی دوم نوشته را پیدا کرده‌ باشم. در هر صورت به نظر می‌رسد این نوشته که هنوز خیلی از آن سردرنمی‌آورم حقایقی را در مورد حفره‌ی زندگی گذشته‌ی من فاش می‌کند.

می‌گوید: «مُردی؟» می‌گویم: «بله، از هفت سالگی.» «هفت سالگی؟» «بله از همان موقع که پایم را از خانه‌ی مادربزرگ بیرون گذاشتم. از آن موقع به بعد هیچ‌گاه زنده نبوده‌ام.» پوزخند می‌زند: «مادربزرگ که خیلی وقت است مرده است. یازده سال و هفت ماه و بیست و سه روز.» می‌گویم حتمی اشتباه می‌کند. مادربزرگ هنوز زنده است و من حتی می‌توانم برایش بگویم که الان دارد چه می‌کند. سکوت می‌کند. شروع می‌کنم به تعریف کردن از خانه‌ی مادربزرگ. تمام خانه را با همه‌ی سوراخ سنبه‌هایش مثل یک نقشه‌ی گویا برایش توضیح می‌دهم. مثل احمق‌ها نگاهم می‌کند. از ادامه‌ی حرف‌هایم وامی‌مانم. می‌گوید: «خانه را خراب کردند. یازده سال و شش ماه و سه روز پیش. چهل روز بعد از مرگش وراث ریختند توی خانه، وسایلش را تخلیه کردند و به قیمت نازلی فروختند به مرد سمساری. بعد خانه را حراج کردند و هر کدام سهمش را برداشت. خاطراتشان شد میلیون میلیون پول که تایش کردند و لای کیف دستی‌شان گذاشتند و برای همیشه رفتند پی زندگی‌شان.» بی‌توجه به یاوه‌گویی‌هایش ادامه می‌دهم: «محض اطلاعت مادربزرگ الان وسط اتاقش نشسته. یک کاسه آب جلویش گذاشته. موهای خاکستری تاب‌دارش را از وسط باز کرده و دو طرف شانه‌اش انداخته، شانه‌ی دانه‌درشت آبی‌رنگش را دستش گرفته و دارد موهایش را شانه می‌کند. حوالی ظهر است. از رادیوی قدیمی‌اش صدای شروع اخبار به گوش می‌رسد.» با دهنم شروع می‌کنم به تقلید صدای اخبار: «دی دیری دان، دی دیری دان، دی دیری دی دیری دی دیری دیری دان» ادامه می‌دهم: «سماورش دارد غل‌غل می‌کند. هوا یک‌جورهایی گرمای منگی دارد و مگس‌ها در اتاقش جولان می‌دهند...» لحظه‌ای درنگ می‌کنم. با تردید می‌گویم: « می‌دانی همیشه مشکل از همین‌جا آغاز می‌شود. اینکه من مرده‌ام و نمی‌توانم پیش مادربزرگ باشم. این‌که می‌بینمش که تنها نشسته اما حتی نمی‌توانم کنارش بنشینم.» با همان نگاه حماقت‌بارش نگاهم می‌کند: «اگر برگردی به آن محله بعید است بشناسی‌اش. همه‌ی پیرهای محل که به خانه‌تان رفت و آمد داشتند مرده‌اند، آقای حسنی‌نسب، خانم سید‌زاده، کبری خانم، آقا عباس بقالی سر کوچه... همه مرده‌اند و به جای خانه‌های قدیمی‌شان آپارتمان‌ها و برج‌های بلند بالا رفته.» زیرلب می‌گوید: «ولی زشت... انصافاً خیلی بدقواره‌اند.» حدس می‌زدم دیوانه باشد ولی نه در این حد. می‌گویم: «گاهی این تصور مسخره را دارم که همه‌اش یک خواب است. همین که چشم‌هایم را باز کنم خودم را توی اتاق مادربزرگ پیدا می‌کنم در حالی‌که در آن هوای پخته زیر پنکه‌ی چرخان مادربزرگ خوابم برده. سرمای باد مستقیم پنکه که از رویم عبور می‌کند اذیتم می‌کند. پاهایم را در شکمم جمع کرده‌ام و انگار منتظر کسی هستم که ملحفه‌ای چیزی رویم بیندازد. بعد مادربزرگ پیدایش می‌شود چادرنمازش را رویم می‌کشد و همان لحظه من از خواب بیدار می‌شوم و تمام این کابوس به پایان می‌رسد. برمی‌گردم به زندگی واقعی...» مستقیم به چشم‌هایش نگاه می‌کنم، با درماندگی می‌گویم: «واقعاً بعضی وقت‌ها هست که دلم نمی‌خواهد مرده باشم.» همان‌طور که به صورتم نگاه می‌کند نفس عمیقی می‌کشد. با دست راستش چانه‌اش را لمس می‌کند. سعی می‌کند شمرده حرف بزند: «مادربزرگ، خانه‌اش و تمام خاطراتش تمام شده‌اند. این‌ها فقط در خاطرات تو زنده‌اند. یک برش کوتاه از زندگی که مدام دارد توی سرت تکثیر می‌شود. اما فکرش را بکن صد سال بعد چه؟ وقتی تو مردی حتی اثری از همین خاطره هم باقی نمی‌ماند. پس بهتر است هرچه سریع‌تر خودت را از شرش خلاص کنی و برگردی به زندگی واقعی...» واقعاً نمی‌فهمم در مورد چه حرف می‌زند. انگار هنوز باورش نشده ما در دنیای مردگان به سر می‌بریم. هیچ حوصله‌ی سروکله زدن با احمق‌ها را ندارم. بی‌خیال به حرف‌هایش می‌گویم: «مادربزرگ الان موهایش را دوگوشی بافته و کنار سرش رها کرده. روسری قهوه‌ای رنگش را سرسری گره زده. دارد توی حیاط می‌چرخد. شیر آب را باز می‌کند. شلنگ آب را برمی‌دارد و روبروی باغچه می‌ایستد. انگشت شستش را جلوی حفره‌ی شلنگ می‌گیرد تا آب تیز از آن خارج شود، به درخت مروارید و گل‌های توی باغچه آب می‌دهد...» سرش را به این طرف و آن طرف تکان می‌دهد. از جایش بلند می‌شود. چرخی در اتاق می‌زند. انگار مشغول فکر کردن به چیزی است. بعد از چند ثانیه می‌گوید: «بسیار خب» پشت میزش می‌نشیند و روی یک کاغذ چیزهایی می‌نویسد و امضایش می‌کند. آخرین کلماتی که از دهانش خارج می‌شود این است: «شنبه نه صبح.»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 22:25  توسط روشا  | 


 

  آخرین باری را که عصبی شدم خوب یادم می‌آید. یکی از روزهای داغ تابستان سه سال پیش بود. برای اولین بار دوستی را به زندگی‌ام راه داده بودم. حس می‌کردم چقدر حضورش برایم مهم است و با صداقتی بی‌سابقه دوستش داشتم. یک سری اتفاق‌های موازی که شاید خانواده‌ی من در وقوعش مقصر بودند او را عصبانی کرده بود. او روبروی من نشسته بود، اشک می‌ریخت و گلایه می‌کرد. من احساس عذاب وجدان می‌کردم. راستش از این‌جا به بعدش دیگر دست خودم نبود. کنترلم را از  دست دادم. با صدای بلند گریه می‌کردم و با حس همدلی نابی که در وجودم بود می‌خواستم جوری بهش ثابت کنم که همه‌ی ما قربانی یک شرایط نابسامانیم تا حرفم را باور کند. با صدای بلند گریه می‌کردم و کلمات و جملات بدون اختیار و کنترل من در میان هق‌هق‌ها و نفس‌نفس زدن‌هایم با صدای جیغ مانندی از زیر زبانم به بیرون پرتاب می‌شدند. دلم می‌خواست باور کند که در آن لحظه ما یکی شده‌ایم، بی فاصله، بی‌حجاب... حس می‌کردم همین کافی باشد برای پشت سر گذاشتن بحران یا حداقل تحمل درد ناشی از آن. اما او آن‌قدر درگیر مشکل خودش بود که به سختی من را می‌دید. کم‌کم حس می‌کردم صورتم دارد داغ می‌شود و شروع می‌کند به تغییر شکل دادن. احساس می‌کردم سراسر صورتم پر از نبض‌هایی شده که بی‌اختیار من، بدون وقفه و ترتیب شروع به تپیدن کرده‌اند. از حرف زدن واماندم. دهانم به سمت چپ کج و لب پایینم برجسته شده بود. ابروی راستم به سمت بالا کش آمده بود و چشم چپم دو‌دو می‌زد. اتفاق بی‌سابقه‌ای بود. شبیه یک جور واکنش آنی و اغراق آمیز بود تا به واسطه‌اش دوستم را متوجه حضورم کنم. خودم را که در آینه نگاه کردم وحشتم چند برابر شد. صورتم معوج شده بود. چه اتفاقی داشت می‌افتاد؟ دست‌هایم لمس شده بودند. حس می‌کردم دارم سکته می‌کنم اما شاید بزرگ‌ترین وحشتم در آن لحظه این بود که اگر برای همیشه همین شکلی باقی بمانم چه می‌شود؟

مثل همیشه در زندگی چیزی ثابت باقی نماند. بعد از چند دقیقه که آرام‌تر شدم همه چیز به حال عادی بازگشت. بعد از چند روز دوستم با دل‌خوری خانه‌ی ما را ترک کرد و بعد از چند ماه جوری از زندگی‌ام محو شد که انگار هیچ‌وقت نبوده است. و الان بعد از گذشت چند سال از آن اتفاق من دیگر هرگز عصبی نشده‌ام. ناراحت چرا، غمگین شده‌ام، افسرده و خسته و نگران و هیجان‌زده بوده‌ام اما عصبی نه. فرق است بین همه‌ی این‌ها با عصبی شدن. عصبی شدن یک‌جور واکنش آنی است که از سر عشق اتفاق می‌افتد اما در بقیه‌ی حس‌ها یک‌جور کنترل‌شدگی به چشم می‌خورد. یک جور آگاهی درشان هست نسبت به شرایط و شیوه‌ی مواجه شدنت با آن شرایط خاص. امروز در زندگی آرام‌ترم. نه که همه‌چیز رو به راه باشد، نه، اما همین رو به راه نبودنش را می‌شناسم. می‌دانم در زندگی روزهایی هست که تلخ و سخت می‌گذرد اما یاد گرفته‌ام چگونه این حجم تلخ را بپذیرم. اسمش را گذاشته‌ام نقطه‌ی رضایت. شرایط محیط هرجور که می‌خواهد تغییر کند، من می‌توانم کنترل خودم را به دست بگیرم و زندگی‌ام را به نقطه‌ی صفر بازگردانم. به نقطه‌ای که در آن "هیچ" می‌گذرد، که مرزی است میان کابوس و رؤیا. نقطه‌ای که مهم است بودنش و برای من مفهوم واقعیت دارد.

امروز می‌توانم در غیرعادی‌ترین شرایط لیوان سرامیکی مورد علاقه‌ام را پر از یخ کنم. سه‌چهارمش را آب چند میوه و یک‌چهارمش را آب آلبالو بریزم تا میزان ترشی و شیرینی‌اش متناسب شود. نی فلزی دوست‌داشتنی‌ام را توی لیوان رها کنم و آن‌قدر به هم بزنمش تا آب‌میوه‌ام به سردترین دمای ممکن برسد. بعد لیوانم را توی دستم بگیرم، کمی تکانش بدهم تا صدای خوشایند برخورد قطعه‌های یخ با لبه‌ی سرامیکی لیوان را بشنوم. بعد در حالی‌که به قطرات آب نشسته بر سطح عرق‌کرده‌ی لیوان نگاه می‌کنم که چطور سُر می‌خورند، روی پوست دستم می‌چکند و ناپدید می‌شوند، یک قلپ از معجون خوش‌طعم و خنکم بچشم و در حال قورت دادنش به این فکر کنم که «بله... زندگی همین است.»

 موسیقی متن: آهنگ Anyway از Martina Mcbride.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 22:48  توسط روشا  | 


  از پانزده سالگی که شروع به شناختن خودم کردم همیشه سعی کردم کامل باشم یا کامل بشوم. همیشه دلم برای کسانی که از زندگی‌شان گلایه می‌کردند، دردهایشان را با دیگران درمیان می‌گذاشتند می‌سوخت. آدم‌ها به محض اینکه عصبانی می‌شدند، شروع به ناله کردن و اشک ریختن می‌کردند برایم تصویر تحقیرآمیزی پیدا می‌کردند که با من آرمانی‌ام خیلی فاصله داشت. من آرمانی‌ام مستقل بود و از پس مشکلاتش برمی‌آمد، بی‌نیاز بود از هرکس و هرچیز. من آرمانی‌ام وقتی از بین بودن یا نبودن بودن را انتخاب می‌کرد، می‌دانست از بودنش چه می‌خواهد و آن‌قدر دارای بینش وسیعی بود که با مشکلات کوچک از پا درنیاید. او قادر بود به تنهایی رضایت از زندگی را برای خودش فراهم کند. از همان زمان تا به حال هیچ تصویری برایم فریبنده‌تر از تصویر این من آرمانی نبوده است. از همان زمان کمرم را راست کردم و یک‌تنه زیر بار همه‌ی مشکلاتم ایستادم. از بار سنگین دغدغه‌های فلسفی و اجتماعی گرفته تا نیازهای ناگزیر انسانی و شخصی تا امیال بی بدیل خواستن‌ها و شدن‌ها. در روبرویی با هرکدام از این‌ها تنها یک چیز برایم محرز بود و او آن‌که من تنها هستم. در این فاصله برای خیلی چیزها و با خیلی کس‌ها جنگیدم. نه که همیشه مقاوم بودم، نه. خیلی وقت‌ها خم شدم، خسته شدم، قلبم شکست، خیلی شب‌ها تا صبح کنج دیوار اتاقم اشک ریختم، بغض‌هایم را در امتداد یک خواب دیازپامی گم کردم، بی‌صدا داد کشیدم، گلایه کردم، زخم گندیده‌ای را که مثل لجن روی قلبم دلمه بسته بود کنار زدم اما فردایش هیچ به روی خودم نیاورم که چه بر من گذشته. من ضعیف بودم و این با تصویر آرمانی‌ام تناقض داشت. حالا تنها چیزی که برایم مهم بود این بود که کسی ضعفم را نبیند، که تحقیرآمیز به نظر نرسم، که هم‌چنان وانمود کنم من تنها، قوی و بی‌نیاز از دیگرانم.

امروز به بزرگ‌ترین دروغ زندگی‌ام پی بردم. من آرمانی فقط در قاموس خدایان می‌گنجد و نه انسان. من خدا نیستم، نمی‌توانم باشم. در وجود من مثل هر انسان دیگری حفره‌هایی هست که با هیچ توهمی پر نمی‌شود. من هم دلم می‌خواهد وقتی چانه‌ام از بغض می‌لرزد کسی به صورتم نگاه کند، وقتی احساس بی‌پناهی می‌کنم شانه‌ی کسی تکیه گاهم باشد، دلم می‌خواهد مثل بقیه از بی‌ارزش‌ترین متعلقات انسان بودنم حرف بزنم. دلم می‌خواهد اشتباه کنم و مثل بقیه‌ی انسان‌ها از کرده‌ام پشیمان بشوم. بگذار سرزنشم کنند، بگذار تحقیرآمیز به نظر برسد. من چیزی بجز یک انسان نیستم، موجودی ناکامل و ناکافی. شاید زیبایی‌اش در همین باشد که حفره‌هایمان را با هم به اشتراک بگذاریم. که حتی اگر نتوانستیم پرش کنیم اما اطمینان خاطر داشته باشیم از این‌که دیگران هم در ناقص بودن شبیه ما هستند. شاید برایمان همین کافی باشد که وقتی از دردهایمان گفتیم کسی باشد که بگوید "هی رفیق می‌فهمم چی میگی..."

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 14:28  توسط روشا  | 


  چشم‌هایم را که باز کردم خودم را در یک اتاق نیمه تاریکِ سفید رنگ پیدا کردم که درش نیمه باز بود. پرتوی روشن نوری که از فاصله‌ی بازِ درْ داخل اتاق افتاده بود، فضا را روشن کرده بود. بدنم کرخت و سنگین بود. روی تخت دراز کشیده بودم. از زاویه‌ای که تختم قرار داشت تک و توک پاهای متحرک کسانی را می‌دیدم که از جلوی در اتاق رد می‌شدند. اکثرشان شلوار و کفش بدون پاشنه‌ی سفید رنگ پاشان کرده بودند. این‌جا باید بیمارستان باشد. اما من این‌جا چه می‌کنم؟ چرا نمی‌توانم بدنم را تکان بدهم؟ لوله‌ها و سوزن‌ها احاطه‌ام کرده‌اند. شاید مرده باشم اصلاً، اما نه... صدای سنگین نفس‌هایم را می‌شنوم. چرا کسی به سراغم نمی‌آید؟ یعنی چقدر بی‌هوش بوده‌ام؟ چه بلایی سرم آمده؟ باید سعی کنم همه‌چیز را به یاد بیاورم. تصویر... باید دنبال تصاویر بگردم. آخرین تصویر از زندگی...

آخرین تصویرم از زندگی برمی‌گردد به یک روز خنک پاییزی اوایل آبان‌ماه که در آن برگ‌های درختان زودتر از عادت هرساله زرد شده بودند و پیش از نارنجی شدن، بی‌حال بر زمین می‌ریختند. باد مثل پزشکی که آخرین تلاش‌های بی‌ثمرش را برای برگرداندن بیمار از دست رفته‌اش به زندگی انجام می‌دهد، برگ‌های ریخته را از زمین بلند می‌کرد و در هوا می‌پیچاندشان تا چند متر آن‌طرف‌تر دوباره بر زمین بریزند. آفتاب گرم و ملایم ظهر آن‌قدر غمگین و بی‌رمق می‌تابید که حس می‌کردی دلش می‌خواست دست آن پزشک ناکام را بگیرد، در چشم‌هایش نگاه کند و بگوید "متأسفم". باران ریز و پراکنده گویی بر جنازه‌ی برگ‌ها می‌گریست و صدای کش‌دار غارغار کلاغ‌ها که عابران را به سوگواری برگ‌ها دعوت می‌کرد. من دست‌هایم را در جیب‌هایم کرده بودم و داشتم در پیاده‌روی خیابان طالقانی بدون داشتن مقصد خاصی قدم می‌زدم. خواب دیشبم رهایم نمی‌کرد. "مورفئوس" با همان کت بلند چرمی و عینک آینه‌ای آمده بود به خوابم. قرص‌های قرمز و آبی را کف دو دستش گذاشته بود و با لحن متقاعدکننده‌اش می‌گفت: «این آخرین فرصته. بعد از این دیگه هیچ راهِ برگشتی نیست. اگر قرصِ آبی رو برداری، داستان همین‌جا تموم می‌شه. توی رخت‌خوابت بیدار می‌شی و چیزهایی رو باور می‌کنی که دوست داری باور کنی. اگر قرصِ قرمز رو برداری، در سرزمینِ عجایب باقی می‌مونی...» چیزی که شگفت‌زده‌ام کرده بود این بود که من قرص آبی را برداشته بودم. قرص آبی؟! داشتم فکر می‌کردم چه به سرم آمد که این طور از عصیان به پذیرش رسیدم. در همان افکار بودم که برای یک لحظه تردید کردم. بعد دوباره چشمم به برگ‌ها و آفتاب و باد و باران افتاد. انگار بند رابط میانشان را پیدا کرده بودم. چه خیال باطلی داشتم که فکر می‌کردم داوطلبانه به سوگواری برگ‌ها آمده‌ام. همه چیز روشن بود. این سوگواری من بود.

بعد از ظهر همان روز راهی کنسرت موسیقی کلاسیک شدم. موسیقی خفقان‌آور بود. تمام طول کنسرت احساس می‌کردم کسی توی دیوار هولم می‌دهد و می‌چلانتم. ضربان قلبم بالا رفته بود و نفس‌هایم تند شده بود. چند باری خواستم از روی صندلی‌ام بلند شوم ولی توان حرکت کردن نداشتم. انگار قفل شده بودم به صندلی و چشم‌هایم روی سولیست ویولنسل زوم شده بود. سولیست ویولنسل دیوانه بود. انگار مأموریت داشت چیزی را به من بگوید که تنها من و خودش از آن خبر داشتیم. چیزی که من می‌دانستم چیست اما تاب شنیدنش را نداشتم. هرچه اجرا جلوتر می‌رفت دیوانه‌تر می‌شدم. دلم می‌خواست داد بزنم ولی استخوان‌های فکم قفل شده بود. اجرا که تمام شد صدای کرکننده‌ی سوت‌ها و دست‌ها بیشتر عصبی‌ام می‌کرد. من روی همان صندلی نشسته بودم و سولیست ویولنسل را نگاه می‌کردم که بی‌قرار، با همان ظاهر آشفته‌اش ایستاده بود وسط صحنه و مردمک چشم‌هایش دیوانه‌وار می‌چرخید. خودم را می‌دیدم که می‌روم روی سن، سولیست ویولنسل را می‌کوبانم توی دیوار، بعد از اینکه حسابی توی دیوار چلاندمش آرشه‌اش را توی شکمش فرو می‌کنم و به چشم‌های دیوانه‌اش نگاه می‌کنم که چطور ثابت می‌شود. من سولیست ویولنسل را بر صحنه جاودانه می‌کنم تا راز مشترکمان برای همیشه سربه‌مهر بماند. اما این کار از من برنمی‌آمد. مدت‌ها بود عصیان را فراموش کرده و قرص آبی را خورده بودم. سولیست ویولنسل کمامان ایستاده بود و با سماجتی عجیب قصد داشت آن‌چه که نمی‌خواستم بپذیرم را به من بقبولاند. دیگر راه فراری نبود. موسیقی‌یی که نواخته شد مارش عزای من بود.

اما بعدش چه شد؟ چرا دیگر نمی‌توانم به یاد بیاورم؟ شاید تصادف کرده باشم... پس چرا چیزی یادم نمی‌آید؟ شاید همان لحظه سکته‌ی مغزی کرده باشم... اگر مرده باشم چه؟ شاید مرده باشم، شاید از همان اول مرده بودم... اصلاً چه اهمیتی دارد. انگار کسی توی اتاق است. صدای نامفهوم حرف زدنشان در سرم می‌پیچد. این باید دست سرد دکتر باشد که پوست دستم را لمس می‌کند. چرا چیزی از حرف‌هایشان نمی‌فهمم؟ مهم نیست. حس می‌کنم حالم خوب است. احساس آرامش می‌کنم. دلم می‌خواهد بخوابم. دیگر نمی‌خواهم به چیزی فکر کنم. دلم می‌خواهد برای همیشه در همین وضعیت بخوابم.

موسیقی متن: آهنگ اون ور دریا از کیوسک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 20:21  توسط روشا  | 


  الان تقریباً یک هفته است که پیش از خواب طلوع خورشید را از پنجره‌ی بدون پرده‌ی اتاقم تماشا می‌کنم. منظره‌ی جالبی است که تا پیش از این نسبت به آن بی‌توجه بودم. شاید باید به خاطرش از مادرم تشکر کنم. مادرم چند وقت است دچار فوبیای پشه شده. شب‌ها تا یک اسپری حشره‌کش کنار سرش نباشد خوابش نمی‌برد. نیمه‌شب از خواب می‌پرد در حالی‌که زیرلب به تمام موجودات زنده و غیر زنده فحش می‌دهد اسپری بی‌بو را در هوا پخش می‌کند. روزها با یک حوله در خانه راه می‌افتد و با اسم رمز "من نمی‌دونم این پشه‌ها از کجا میان تو"، پشه‌های مهاجم را روی دیوار، بالای سقف، روی هوا و حتی روی پرده‌ی پنجره‌ی اتاق من شکار می‌کند. بله پرده‌ی پنجره‌ی اتاق من که هفته‌ی پیش با ضربه‌ی ظریف و استادانه‌ی مامان با چوب‌پرده و ملحفه‌ی زیرش و البته جنازه‌ی یکی از پشه‌های نام‌برده یک‌جا نقش بر زمین شد. یکی دو روز اول حس بدی داشتم. احساس می‌کردم اتاقم مال من نیست. انگار تازه به این خانه اسباب‌کشی کرده باشیم. تمام خاطرات کودکی‌ام از اسباب‌کشی زنده شده بود. آخر تا چند سال پیش ما یک خانواده‌ی اجاره‌نشین کلاسیک محسوب می‌شدیم. از آن‌ها که سالی یک خانه عوض می‌کنند برای همین مراحل کار را خوب می‌دانند. وقتی پنجره‌ی بدون پرده‌ی اتاقم را می‌دیدم خاطره‌ی پاهای تاول زده‌مان در جستجوی خانه‌ی مناسب، بوی رنگ، کارتون‌هایی که به دلیل کمبود جا بازنکرده به انباری منتقل می‌شدند، غذای حاضری روز بعد از اسباب کشی، و پنجره‌ی بدون پرده‌ای که نور را بر ساختمان به هم‌ریخته‌مان می‌پاشید در ذهنم مرور می‌شد. ولی کم‌کم حواسم به بیرون پنجره معطوف شد. می‌دیدم چه‌طور سیاهی مطلق رنگ می‌بازد و جای خود را به آبی تیره می‌دهد. بعد کم‌کم همه چیز روشن‌تر می‌شود تا کسی رنگ‌های براق ارغوانی و قرمز و نارنجی و زرد را بر سطح آسمان بپاشد تا ابرهای گله‌گله پخش شده در آسمان بُعد پیدا کنند و هاله‌های خاکستری کناره‌هاشان را تیره کند. با جان گرفتن صداهای پچ‌‌پچ پرندگان وقت خواب من هم رسیده بود.

راستش وقتی این منظره‌ی کوتاه و زودگذر را تماشا می‌کنم هیچ حس خاصی ندارم. فقط دلم می‌خواهد همان‌طور که در تختم دراز کشیده‌ام این مراحل را دنبال کنم. شاید البته در آرام کردن ذهنم کمکم کند. خصوصاً از وقتی اَل من را ترک کرده ذهنم بیش از پیش مشغول است. تا هفته‌ی پیش روال این‌گونه بود که اَل پاچینو شب‌ها می‌آمد روی صندلی پلاستیکی آشپزخانه‌ روبروی من می‌نشست و تا صبح با هم چای می‌خوردیم و گپ می‌زدیم. بیش‌تر البته من حرف می‌زدم. می‌گفتم اَل کسی که نگاه تو را دارد جنایت است اگر حرف بزند. اَل خوشش می‌آمد. یک‌جورهایی با هم کنار می‌آمدیم. هر دو چایمان را غلیظ می‌خوردیم و هر دو آدم‌هایی خجالتی محسوب می‌شدیم. اَل سیگار هم می‌کشید. آن‌قدر که مجبور بودم گوشه‌ی پنجره را باز بگذارم. همه‌چیز واقعاً آرامش‌بخش بود. کتری و قوری‌ای که تا صبح روی اجاق گاز غُل می‌زد تا لیوان‌هایمان را پر کند و سوت ممتد و کش‌دارش انگار موسیقی متن حرف‌هامان بود، باد خنکی که از گوشه‌ی باز پنجره، پرده را تاب می‌داد تا حرارت بدنمان را که ناشی از چای داغ بود تلطیف کند، تاریکی مکرری که هیچ کس بر روشن کردنش پافشاری نمی‌کرد و چشم‌های ال که در آن تاریکی می‌درخشید، حرف‌هایی که بی‌آن‌که اجباری بر بیان کردنشان باشد رد و بدل می‌شد، سکوتی که گاهی جاری می‌شد و هیچ‌کداممان قصد متوقف‌کردنش را نداشتیم و خنده‌هایی که بر اثر دیدن پریدن مامان از خواب و عکس‌العملش نسبت به پشه‌ها توان کنترلش را نداشتیم. خوب که فکر می‌کنم حس می‌کنم واقعاً دلم برای آن شب‌ها تنگ شده. هنوز نمی‌دانم چرا اَل من را ترک کرد. بارها اتفاقات آن چند روز را در ذهنم مرور کرده‌ام اما هیچ دلیل قانع کننده‌ای نیافتم. فقط می‌توانم چیزهایی را حدس بزنم.

ماجرا از آن‌جا شروع شد که مامان متوجه توده‌ای در پستان سمت چپش شد. بعد از مراجعه به پزشک و آزمایش‌های مکرر قرار بر این شد که مورد جراحی قرار بگیرد تا پزشکش بتواند تشخیص نهایی را در مورد سرطانی بودن یا نبودن توده اعلام کند. شب قبل از جراحی تا صبح با اَل حرف زدیم. طبیعتاً من نگران بودم و اَل سعی می‌کرد دل‌داری‌ام بدهد. همه‌چیز کاملاً عادی در جریان بود. فردا صبحش بعد از خداحافظی با اَل با مامان راهی بیمارستان شدیم. وقتی آزمایش‌های قبل از عمل را انجام می‌دادیم تقریبا همه‌ی پزشکان حدس می‌زدند سرطان باشد که این مسئله همه مان را بیش از پیش نگران می‌کرد. حوالی ظهر مامان را به اتاق عمل بردند . بعد از ظهر برش گشتاندند. مادر من بی‌حس و ناتوان در حالت نیمه هشیار بر تخت دراز کشیده بود. دیدنش در آن حالت بغض به گلویم نشاند. حس می‌کردم چقدر دلم برایش می‌سوزد و چقدر برایم مهم است، چیزی که مدت‌ها بود فراموشش کرده بودم. دستش را در دست گرفته بودم و منتظر بودم به هوش بیاید. چشم‌هایش را که باز کرد در همان حالت خلسه با لبخندی شیرین نگاهم کرد و اسمم را صدا زد. بعد دستم را جلوی صورتش گرفت، چند بار بوسید و دوباره به خواب رفت. داشتم تعادلم را از دست می‌دادم. حس می‌کردم کسی من را از درون مایع لزجی بیرون می‌کشد. توانایی ایستادن بر روی پاهایم را نداشتم. اولش فکر کردم شاید به خاطر ضعف ناشی از کم‌خوابی باشد اما هر چه می‌گذشت این حس ناشناخته در من بیش‌تر قوت می‌گرفت. داشتم به طرف زمین زیر پایم کشیده می‌شدم با نیرویی چند برابر نیروی کشش زمین.

خوشبختانه توده چیزی بجز یک کیست ساده نبود که عفونی شده بود و خبری از سرطان نبود. شب مامان را به خانه برگرداندیم اما اَل دیگر برنگشت. در این یک هفته که مامان دوران پس از عمل را طی می‌کند آن‌قدر سر همه شلوغ است که کسی حواسش به پنجره‌ی بدون پرده‌ی اتاق من نیست. پنجره‌ی اتاق من کماکان بدون پرده است و من هنوز شب‌ها روی صندلی پلاستیکی آشپزخانه می‌نشینم، گوشه‌ی پنجره را باز می‌گذارم و برای خودم چای می‌نوشم با این امید که از اَل خبری بشود. مامان هم‌چنان شب‌ها از خواب می‌پرد و از بابا می‌خواهد اسپری بپاشد تا از شر پشه‌ها در امان باشند. نزدیکی‌های صبح به اتاقم برمی‌گردم و طلوع خورشید را تماشا می‌کنم تا خوابم ببرد.

موسیقی متن: آهنگ The Godfather - Love Theme از فیلم The Godfather.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 20:33  توسط روشا  | 


  توی کافه دیدمش. من ندیدمش، او من را دید. پشت میز روبرویی‌ام نشسته بود. یک پیتزا خورده بود با چهار پنج بسته سس کچاپ و دو تا دلستر. حداقل این‌ها چیزهایی بود که روی میزش دیدم. همه‌ی این‌ها را وقتی دیدم که به سمت من برگشت و گفت: «سلام». سرم را که بالا آوردم دیدمش. تقریباً یک سال و چند ماه بود که خبری ازش نداشتم. من گوشی‌ام را خاموش کرده بودم. از دیدنش جا نخوردم. انتظار دیدنش را داشتم. بارها این لحظه را در تخیلم دیده بودم. یک‌جورهایی حس بدی داشتم. حس می‌کردم تمام حرکاتم مصنوعی است. انگار داشتم تصویر از قبل پرداخته شده‌ای را بازسازی می‌کردم. بیشتر داشتم ادای آدم‌هایی را درمی‌آوردم که جا خورده‌اند. اما او باور کرده بود و از این‌که من را در این موقعیت قرار داده احساس پیروزمندانه‌ای داشت. با کنایه ازم پرسید: «دنیا خیلی کوچیکه، نه؟» من سکوت کردم. فقط به چشم‌هایش خیره شدم. دلم می‌خواست احساس حق به جانبی که در آن لحظه داشت را خوب رصد کنم. شاید هم چون چیزی برای گفتن نداشتم. فقط خوب گوش می‌دادم و منتظر بودم قله‌ی "من می‌دانستم" را فتح کند تا بتوانم مسخره‌ترین سوال ممکن را ازش بپرسم: «چه خبر؟» وقتی ازش پرسیدم جان تازه‌ای گرفت. کمی مکث کرد تا خودش را برای سخن‌رانی تازه آماده کند. از دانشگاه گفت. گفت که دارد تئاتر می‌خواند. تمام ماجراها و مصاحبه‌هایش را برایم تعریف کرد. از شغل‌های موقتی گفت که در یک سال گذشته داشته. اینکه چند تا کار تئاتر کرده و در حال حاضر یک اجرا دارد که در آن مسئول صحنه است. از برنامه‌های آینده‌اش گفت که قرار است یک فیلم کوتاه بسازد. داستانش را برایم تعریف کرد. گفت طرح چند تا نمایش در ذهنش است که می‌خواهد خودش کارگردانی کند. من داشتم به حرف‌هایش گوش می‌دادم نه کامل ولی می‌فهمیدم در مورد چه حرف می‌زند. بیشتر یاد دو سال پیش افتادم که پشت همین میزها دور هم می‌نشستیم و در مورد کار مشترکمان حرف می‌زدیم. همان فیلم کوتاه سه دقیقه‌ای که به خاطرش یک ماه تمام را در کافه‌ها و خیابان‌ها گذراندیم. بعد از این که برای لحظه‌ای سکوت کرد و قبل از این‌که از روی عادت بپرسد "تو چه خبر؟" پرسیدم از بچه‌ها خبری دارد یا نه. تقریباً هم‌زمان با قطع ارتباط من آن‌ها هم ارتباطشان را تمام کرده بودند. از اکثرشان خبر نداشت. ار بعضی‌ها هم که خبر داشت خبرش چندان موثق نبود. من محور و تنها دختر گروه بودم. حدس می‌زدم بعد از من همه چیز از هم بپاشد جوری که انگار هیچ وقت نبوده است. هر کاری کردم نتوانستم از تیغ سوال "تو چه خبر؟" خودم را خلاص کنم. واقعاً خبری نبود. انگار از یک سال پیش چیزی برایم تغییر نکرده بود. اگر تغییری هم بود همه‌اش درونی بود که قابلیت ذکر کردن نداشت. اگر هم سعی می‌کردی بیانشان کنی یا طرف حرفت را نمی‌فهمید یا آنقدر پوچ و سخیف می‌شدند که حالت را به هم می‌زدند. تنها جمله‌ای که توانستم در توجیه این بی‌خبری بگویم این بود که "ببین ما فکر می‌کنیم زندگی‌مون یا تفکراتمون تغییر می‌کنه ولی در حقیقت هممون همون آدمی هستیم که بودیم. منظورم اینه که همون درگیری‌هایی که قبلاً داشتیم رو الانم داریم حالا به شکلی دیگه..." وقتی دیدم کنجکاوانه نگاهم می‌کند از حرف زدن باز ایستادم. اضافه کردم: «البته من این جوری فکر می‌کنم.» خیلی جدی گفت: «ولی این جوری نیست آدما دارن هر روز تغییر می‌کنن.» نمی‌دانم شاید هم او راست می‌گفت مخالفتی با حرفش نکردم. صدای زنگ موبایلش به موقع نجاتم داد. وقتی داشت با موبایلش حرف می‌زد با خودم فکر می‌کردم چه می‌شد انسان‌ها لال به دنیا می‌آمدند. آن وقت هیچ کس سوال مسخره‌ی "چه خبر" را از کسی نمی‌پرسید و هیچ مفهومی به اسم دروغ متولد نمی‌شد. بعد فکر کردم کاش لااقل من لال بودم آن‌وقت دیگر کسی ازم اتنظار حرف زدن و پاسخ دادن نداشت. تلفنش را که قطع کرد گفت که باید برود سر صحنه و مقدمات را برای اجرا آماده کند. احساس کردم بدم نمی‌آید یک تئاتر ببینم. تا سالن تئاتر همراهی‌اش کردم. از پله‌های حیاط که پایین می‌رفتیم نگاه‌های سنگینی را روی صورتم حس می‌کردم اما نمی‌توانستم چیزی را تشخیص بدهم. چشم‌هایم مدت‌هاست که ضعیف است. از عینک زدن بدم می‌آید و چشم‌هایم به لنز حساس است. گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر عشق در نگاه اول حقیقت داشته باشد من هیچ‌وقت تجربه‌اش نخواهم کرد. روبرویش که ایستادم توانستم تشخیصش بدهم. خودش بود. همان که شاید به خاطرش ارتباط من با سایر دوستانم قطع شده بود. همان که در بدترین زمان ممکن عاشق بدترین آدم ممکن شده بود. به نظر سرحال می‌رسید. شاید چند کیلویی چاق شده بود. مثل سابق با صدای بلند با دوستانش شوخی می‌کرد و می‌خندید. نه خودکشی کرده بود و نه زندگی‌اش تباه شده بود. در دانشگاه موسیقی می‌خواند و آهنگسازی یکی از اجراهای روی صحنه را انجام داده بود. شاید از دیدن من جا خورده بود. سرسری با هم دست دادیم و "سلام، چطوری؟" را رد و بدل کردیم و از هم جدا شدیم. من روی صندلی‌های سالن نشستم تا دوستم کارهای پیش از اجرا را انجام دهد. برایش خوشحال بودم. این‌که اوضاعش به آن بدی که فکر می‌کردم نبود. یاد آخرین باری افتادم که در خواب دیدمش. حالش خیلی بد بود. یقه‌ام را چسبیده بود و توی صورتم داد می‌زد. من وحشت‌زده بودم و به زحمت می‌فهمیدم چه می‌گوید. دلم می‌خواست بهش بگویم که خوشحالم به زندگی عادی‌اش برگشته ولی انگار می‌ترسیدم سمتش بروم. می‌ترسیدم همه چیز دوباره شروع شود. بعد از اجرا مستقیم آمدم خانه. یاد  خاطرات قدیمی افتاده بودم. تصویرش یک لحظه از ذهنم پاک نمی‌شد. انگار با دیدار دوباره همه چیز را زنده کرده بود. دلم می‌خواست به طور مجزه‌آسایی گوشی‌ام زنگ بخورد و خودش باشد. دلم می‌خواست برای یک شب هم که شده به هم برگردیم. فردایش همه چیز به حالت سابق برگشت. دل‌تنگی‌ام کاملا برطرف شده بود. به این فکر کردم چقدر راحت از کنار هم گذشتیم جوری که انگار هرگز چیزی میانمان نبوده است. به خودم فکر کردم که چطور تمام یک سال گذشته را در ترس دیدار دوباره‌اش با سایر دوستان مشترکمان قطع ارتباط کرده بودم. یاد آن حرف جوزف کنراد افتادم که گفته بود ترس واقعی ترسی است که آدم نسبت به تخیلش پیدا می‌کند. حس کردم چقدر احساس بهتری دارم. آن ترس لعنتی برای همیشه فرو ریخته است. به یک چیز دیگر هم فکر می‌کردم البته، این‌که اگر آن روز تصمیم نمی‌گرفتم غذای سلف را نخورم، اگر کلاس بعد از ظهرم را نمی‌پیچاندم، اگر سر آن ساعت خاص تصمیم نمی‌گرفتم به آن کافه‌ی خاص بروم، اگر فقط کمی دیرتر می‌رسیدم یا اگر دوستم کمی زودتر رفته بود، اگر تصمیم نمی‌گرفتم با او به دیدن تئاترشان بروم شاید هرگز نمی‌دیدمش و شاید اگر نمی‌دیدمش تا مدت‌ها محکوم به حمل کردن ترسی بودم که تنها ساخته‌ی تخیل من بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 17:14  توسط روشا  | 


«ببین من و تو باید صدا و سکوت باشیم. وقتی تو صدایی من سکوت باشم. اگه تو سکوتی من صدا بشم. می‌فهمی چی می‌گم؟ من و تو باید جنگل باشیم کوه و درخت باشیم. من و تو باید تا می‌تونیم زیاد باشیم. من و تو نباید هیچ‌وقت کم باشیم. ببین خواهش می‌کنم بفهم من و تو باید باید دم و بازدم باشیم تا با هم نفس بکشیم و زنده بمونیم. می‌شنوی چی می‌گم؟ من و تو باید مغز و قلب باشیم. اگه من قلبم تو مغز باش اگه تو مغزی... حواست هست؟»

با صدای فریادش از جا پریدم. ته انبار ایستاده. هی از این طرف به آن طرف حرکت می‌کند. حرص می‌خورد و حرف می‌زند. من هم یک بشکه پیدا کرده‌ام و روبروش نشسته‌ام.

«آره بابا دارم گوش میدم.»

«می‌دونم گوش می‌دی. درستشم همینه. خودت می‌دونی من و تو باید شب و روز باشیم تا در کنار هم بشیم شبانه روز. ببین اگه تو نباشی من نمی‌تونم. ما تنهایی به جایی نمی‌رسیم. تنهایی هیچی نمی‌شیم. می‌شیم؟ نه نمی‌شیم به خدا. اصلاً می‌دونی من و تو باید یون‌های مثبت و منفی باشیم. یکی الکترون بده اون یکی الکترون بگیره و بنگ. می‌دونی بعدش چی میشه؟ با تواَم می‌دونی؟»

داشتم پوست کنار ناخن انگشت اشاره‌ام را با دندان می‌کندم. همین که ازم سؤال پرسید تکه پوست زیر دندانم را تف کردم و بهش نگاه کردم. داشت با ناامیدی نگاهم می‌کرد.

«چی میشه؟»

«پیوند شیمیایی. تموم شد. دیگه ما تا آخر عمر با همیم. من و تو باید این‌جوری باشیم. من و تو باید بنزین و جرقه باشیم. اون‌وقته که همه جا رو به آتیش می‌کشیم. اون وقته که مردم آه... چی میشن؟»

انگشت اشاره‌اش را تو دهنش می‌کند و در می‌آورد و جلوی صورتش می‌گیرد.

«ببین یه لحظه شکر تو کلامت این‌جا پفکی چیزی نداری؟»

«پفک؟ بذار ببینم. ببین اون زیر چی پلت هست. بردار.»

« آها چی پلتم خوبه. خب می‌گفتی...»

«آره می‌گفتم اگه من و تو با هم باشیم مردم انگشت به دهن می‌مونن. می‌دونی اون چیزی که همیشه بهش فکر می‌کنم اینه که من و تو باید شعر و آهنگ باشیم. فرم و محتوا باشیم. من و تو باید چای و نبات باشیم تا هیچ‌کس نتونه از هم جدامون بکنه. من و تو باید اکسیژن و هیدروژن باشیم. اون‌وفته که مثل آب جاری می‌شیم. وای اگه من و تو مثل آب جاری بشیم... می‌دونی چی میشه؟ خوابیدی؟»

«چی نه بابا، چشامو بسته بودم. ببین می‌گم چیزه دیگه دیروقته من باید برم خونه. تواَم دیگه یواش‌یواش بگیر بخواب.»

«اِ باید بری؟ خسته‌ت که نکردم؟»

«نه بابا خوش گذشت.»

«فردا شبم میای؟»

«فردا شبم همین‌جایی؟ آره حتماً میام.»

«باشه پس مواظب خودت باش.»

«تواَم همین‌طور.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 23:54  توسط روشا  | 


خانم روان‌شناس، روان‌پزشک، روان‌درمانگر، متخصص اعصاب و روان سلام

این را برای شما می‌نویسم. شما که آن‌قدر سرتان شلوغ است و آن‌قدر پزشک خوبی هستید و آن‌قدر معروفید که تقریباً برای دو ماه بعد به من وقت داده‌اید در حالی‌که من الان احتیاج داشتم باهاتان حرف بزنم. و خب شما احتمالاً نمی‌دانید اما آنقدر خیال پرداز هستم که تا آن روز بارها ملاقات اولمان را در ذهن مرور کنم و شاید وقتی موعد ملاقاتمان رسید دیگر حرفی برای گفتن نداشته باشم.

راستش را بخواهید خانم چند سالی است که از حالتی که خود آن را ملَوَن‌الحالی می‌نامم به شدت رنج می‌برم. گاهی خوبم گاهی بد گاهی خیلی خوب و گاهی خیلی بد. مثلاً همین دیشب که خیلی جدی داشتم به این فکر می‌کردم فردا وقتی که همه‌ی اعضای خانواده از خواب بیدار شدند من برای همیشه از خواب بیدار نشوم. می‌فهمید که چه می‌گویم؟ اما امشب هولدن‌وار با خودم فکر می‌کنم که "هی دختر زندگی اونقدرها هم بد نیست." اصلاً می‌دانید همه‌اش زیر سر این هورمون ‌های لعنتی است که مدام شل‌ کن سفت کن درمی‌آورند. راستش گاهی خیلی هم بدم نمی‌آید از این حالت. یک جورایی خوب است که می‌توانی حالت‌های متفاوت روحی را تجربه کنی و می‌دانید خانم در اوج درد یک شیرینی سکرآوری هست که من نمی‌دانم از کجا می‌آید، شاید شما بدانید البته، ولی چیز خیلی خوبی است. گاهی در همین احوالات چیزهایی از مغزم جاری می‌شود که این‌جا می‌نویسمشان. بعضی می‌آیند و می‌گویند خوب چیزی است و من باور می‌کنم. باور کنید اگر بیایند بگویند بد چیزی است باز هم باور می‌کنم. اصلاً چه فرقی می‌کند. خانم روزهایی که خوبم واقعاً خوبم. حس می‌کنم دنیا زیر پای من است. همه‌ی مردان جذاب دنیا عاشق من‌اند و من زیباترین، مستقل‌ترین و محکم‌ترین دختر روی زمین هستم. حس می‌کنم همه‌ی دیکتاتورهای دنیا در نگاه من سوسکی بیش نیستند و البته همان‌طور که می‌دانید همین سوسک بودنشان من را می‌ترساند. بعضی‌ها فکر می‌کنند مبتلا به بیماری دوقطبی باشم. چه می‌گویید شما "بای پولار دیس اُردر" یا یک همچنین چیزهایی. فکر کنم مبتلا به اضطراب اجتماعی یا همان "سوشال انگزایتی" خودتان هم باشم که بسته به حال روحیم که از نظرتان گذشت بین ضعیف تا بسیار شدید در نوسان است. در مجموع در حضور آدم‌های دیگر آدم ناراحتی هستم. ناراحت به مفهوم عدم راحت بودن. دچار کمبود اعتماد به نفس نیستم اما کلاً نمی‌توانم خودم را آن‌طور که هستم ابراز کنم. کافی است بخواهم در یک جمع صحبت کنم. آن‌قدر رنگ عوض می‌کنم، آن‌قدر ضربان قلبم بالا می‌رود و آن‌قدر صدایم می‌لرزد که کلاً بی‌خیال اظهار نظر کردن می‌شوم. و بعد از آن احساس حماقت بهم دست می‌دهد. حس می‌کنم عجب آدم بی‌چاره‌ای هستم و این خیلی بد است. البته در زندگی من زمان‌هایی هم بوده که یک گروه بیست سی نفره را که توشان آدم حرفه‌ای هم بوده به عنوان کارگردان اداره کرده‌ام. یا در مقابل جمعیتی چند صد نفری شعری که سروده‌ی خودم بوده را خوانده‌ام. همان‌طور که گفتم همه‌چیز به همان ملون‌الحال بودن‌ام بستگی دارد. راستش را بخواهید برای تشریح وضعیتم به شدت سعی می‌کنم دست به عصا حرکت کنم. آخر می‌دانید خانم همان‌طور که گفتم همه‌چیز می‌تواند در کسری از ثانیه تغییر کند و من دقیقاً نمی‌دانم کدام وضعیتم را باید برایتان شرح بدهم. شاید به همین دلیل نگران قرار ملاقات دو ماه دیگرمان هستم. دیگر این‌که خانم من از بی‌خوابی شبانه رنج می‌برم البته بیشتر لذت می‌برم تا رنج ولی به هرحال در زندگی زمان‌هایی هست مثل همین الان که ساعت یک ربع به پنج صبح است و من فردا از صبح سه تا کلاس دارم و به جای این‌که در تختم خوابیده باشم نشسته‌ام برای شما این‌ها را می نویسم. و می‌دانید این بد است. چون فردا در تمام طول روز احساس ضعف می‌کنم و این‌که یک بار در لابراتوار افتادم و اصلاً خیلی وقت‌ها کارم به آن‌جا نمی‌کشد چون کلاً صبح از خواب بیدار نمی‌شوم. چون راستش را بخواهید برایم خیلی مهم نیست سر این کلاس‌ها باشم یا نباشم. چون از اول زندگی‌ام هرچه در مورد درس و تحصیل و این حرف‌ها بوده همه‌اش زوری بوده و راستش را بخواهید خانم این‌ها خیلی هم چیزی خاصی بهمان یاد نمی‌دهند و بیشتر دارند سرگرممان می‌کند. گاهی فکر می‌کنم تمام این خزعبلاتی که برایتان نوشته‌ام موهومات ذهنی من است و مشکل من فقط و فقط تنبلی است چیزی که از بچگی بارها بهم یادآوری شده است. راستی خانم دکتر تنبلی در روان‌شناسی تعریف دارد؟ شاید شما فقدان انگیزه تعریفش کنید در این صورت باید بابت انتخاب مناسبتان بهتان تبریک بگویم. اصلاً خودتان بگویید در وضعیتی که از راه رفتن توی خیابان به قول خودتان دچار فوبیا هستید که مبادا همین حالا توی ماشین‌های گشت بیندازندتان، در وضعیتی که هر روز خبرهای بد و بدتر و بسیار بدتر می‌شنوید، در وضعیتی که در آن طرف دنیا مردم برای کنار زدن سیستم سرمایه داری و ورق زدن تاریخ وال استریت را اشغال و مردم را از سراسر دنیا با خود همراه می‌کنند و هم زمان شما برای بدست آوردن حق رأی و آزادی بیان با تفنگ آب پاش به دوستانتان آب می‌پاشید برای آدم انگیزه می‌ماند؟ بله حرف‌هایم مصداق بارز غر زدن است. آدم اگر نتواند برای روان‌پزشکش هم غر بزند همان بهتر که بمیرد. مشکل خودتان است. می‌توانستید روان‌پزشک نشوید.

می‌دانید خانم پیش از شما چند بار پیش روان‌پزشک‌های مختلف رفته‌ام اما همیشه بعدش احساس کرده‌ام دارم با این کار هویت خودم را دچار خدشه می‌کنم. می‌دانید چه می‌گویم؟ من از بچگی این‌جوری بزرگ شده‌ام به همین تنهایی‌ و به همین درماندگی. با همین درگیری‌های ذهنی و همین از این شاخه به آن شاخه پریدن‌ها. همین نئشگی‌ها و همین خلسه‌ها. راستش خانم من اگر این جوری نباشم دیگر من نیستم و می‌دانید این من را می‌ترساند. راستی "من" در روان‌شناسی چه‌‌طور تعریف می‌شود؟
گاهی فکر می کنم چه اشکالی دارد اگر کسی تنهاست یا از دانشگاه و هر محیط اجتماعی دیگر فراری است. چه اشکالی دارد اگر در شبانه روز بیش از ده ساعت می‌خوابد یا شب‌ها تا صبح بیدار است. چه اشکال دارد آدم برای خودش کتاب بخواند و فیلم ببیند. چه اشکال دارد که رؤیای فیلم‌ساز شدن را در حد رؤیا نگه دارد و محکوم به نوشتن باشد؟
البته این را الان می‌گویم. در زندگی‌ام روزهایی هست که دلم می‌خوهد از این پیله‌ي لعنتی بیرون بیایم. که برای خودم کلی آدم زرنگ و فعالی باشم. ورزش کنم . سفر کنم و کار کنم. با دیگران ارتباط برقرار کنم. تجربه کنم. فیلم بسازم. بخوانم و یاد بگیرم. دلم می‌خواهد وقتی آخر شب می‌گویم آه چقدر خسته‌ام دیگران حرفم را باور کنند. در همین روزهاست که احساس می‌کنم باید به شما مراجعه کنم و اصلاً برای همین است که از ملاقات دو ماه دیگرمان می‌ترسم.

خانم شما ایمی را یادتان هست؟ همان ایمی واین هاوس خدابیامرز را می‌گویم. می‌دانید چرا هر وقت اعتیادش را ترک می‌کرد دوباره به آن برمی‌گشت؟ نه خانم از بی‌ارادگی و این حرف‌ها نبود. این چیزها مال مردم عادی است. ایمی می‌ترسید خانم. همین‌که ترک می‌کرد و شرایط زندگی‌اش تغییر می‌کرد حس می‌کرد دیگر نمی‌تواند مثل سابق ترانه بنویسد و بخواند. می‌دانید اگر ایمی ترانه نمی‌نوشت و نمی‌خواند چه می‌شد؟ ایمی مرده بود خانم. ایمی فقط می‌خواست زنده باشد. حالا شما فکر می‌کنید ایمی مرده است ولی من واقعاً حس می‌کنم او زنده است تا زمانی که صدا و هنرش باقی است او زنده است. ‌Back to black را اگر بشنوید می‌فهمید چه می‌گویم. خانم همه‌ی ما یک جورهایی از مرگ گریزانیم حتی آن‌ها که ادعا می‌کنند هراسی از مرگ ندارند به نوعی از آن می‌ترسند. در حقیقت ما از فراموش شدن می‌ترسیم. از این‌که روزی برسد که آدم‌های اطرافمان، جامعه‌مان، دنیامان ما را به یاد نداشته باشند. آن روز بی‌شک لحظه‌ی مرگمان فرا رسیده وگرنه حضور فیزیکی که ملاک نیست. بحث از دیده شدن و معروف شدن و ستاره شدن نیست خانم. این‌ها همه حباب‌اند، لازمه‌ی جامعه‌ی سرمایه‌داری. صحبت از ماندگاری است. از اضافه کردن گنجینه‌ای هرچند ناچیز بر گنجینه‌های زندگی بشر است. صحبت از جاودانگی است.

همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم اگر آن لحظه‌های ناب را که حس می‌کنم اتفاقات خاصی در آن‌ها می‌افتد به هر بهانه‌ای از من بگیرید من بی‌تردید خواهم مرد.

می‌دانید خانم حرف زیاد است. در آینده باز هم برایتان خواهم نوشت. باید به فکر خواننده‌های وبلاگم هم باشم که حوصله‌ی خواندن متن‌های طولانی را ندارند.

موسیقی متن: آهنگ Back to Black از Amy Whinehouse.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 8:28  توسط روشا  | 


  داستان از آن‌جا شروع شد که سال‌ها پیش عاشق مردی شدم که اگر جایی می‌دیدمش نمی‌شناختمش. عاشق صدای مردی شدم که هر لحظه در گوشه‌ای از کوچه و خیابان من را به شک می‌انداخت که شاید خودش باشد. من روزها آدم‌ها را با دقت بیشتری نگاه می‌کردم تا شاید چیزی در چهره‌شان پیدا کنم که راضی‌ام کند خودش است. هرچه بیشتر گشتم بیشتر ناامید شدم چون حتی اسمش را هم نمی‌دانستم.

"یادی" گفت شنیده است نوعی پرنده در دنیا وجود دارد که پا ندارد و فقط می‌تواند پرواز کند. حتی اگر خسته باشد در باد می‌خوابد. پرنده تنها یک بار در زندگی‌اش فرود می‌آید و آن لحظه زمان مرگش است.*

من شیفته‌ی پرنده شدم. کوله‌بارم را سبک کردم و آماده‌ی پرواز شدم. آرزو داشتم دور دنیا را بگردم بدون آن‌که بمانم، گیر کنم یا وابسته بشوم. می‌دانستم لحظه‌ی فرود لحظه‌ی مرگم خواهد بود. همه چیز آن طور که انتظار داشتم اتفاق نیفتاد. برای سفر دور دنیا احتیاج به پول داشتم. در اولین نقطه‌ی اقامت به عنوان متصدی بار در یک کافه استخدام شدم. شغل شبانه بیشتر با احوالم جور بود. حساب کردم اگر برای ده سال تمام حقوقم را پس‌انداز کنم شاید بتوانم به تور دور دنیا بروم. اما اگر پول‌هایم را می‌دزدیدند چه؟ اگر در این فاصله می‌مردم چه‌طور؟ برای همین تصمیم گرفتم قید تور دور دنیا را بزنم و سالی یک بار به دیدن یک جای تازه در دنیا بروم. همان روزها بود که برای اولین بار حس کردم چقدر خوب می‌شد اگر در دنیا مرزی وجود نداشت. اگر همه در یک کشور واحد زندگی می‌کردیم که زمین نام داشت. پروژه‌ی نقشه را از همان‌جا آغاز کردم. یک سال طول کشید تا نقشه‌ی پنج قاره را با تمام جزئیات مرزها روی کاغذی به بزرگی سه در دو متر بکشم و روی دیوار اتاقم نصبش کنم. از آن روز تا به حال هر شب که آماده‌ی رفتن به سر کار می‌شوم یک سانتی متر از خط‌های نقشه را پاک می‌کنم با این امید که روزی که تمام خط‌ و مرزها پاک شد و فقط سطحی سفید از کاغذ باقی ماند، جهان واقعی هم مرزهایش را به خاطره‌ها سپرده باشد و صلح واقعی را تجربه کند. حتی اگر در حد یک رؤیا هم باشد من دلم می‌خواهد هر روز به خودم یادآوری‌اش کنم.

چند سال بعد با یک پسر پر سروصدای چینی آشنا شدم. می‌گفت وقتی آسمان و افسانه‌هایش ناامیدت کرد تازه چشمت به زمین می‌افتد. اولین تجربه‌ی شناخت انسان را با خودت شروع می‌کنی اما وقتی یاد گرفتی آدم‌های دیگر را هم ببینی می‌توانی ادعا کنی زندگی را تجربه کرده‌ای. روزی که برای آخرین بار دیدمش ازم خواست چیزی یادش بدهم تا برای همیشه در یادش بمانم. من یادش دادم چطور زمزمه کند بدون این‌که صدایش زیر و نامفهوم شود. او یادم داد لمس کنم.
بعد از آن بیشتر لمس کردم هرچه که زنده بود یا بخشی از طبیعت بود. کوه‌ها، تنه‌ی درخت‌ها، آب، پوست انسان، بدن اسب، شن‌های کنار ساحل، گل‌برگ گل‌ها، رطوبت هوا... کافی بود چشم‌هایت را ببندی و به انگشتانت فرصت بدهی حس کنند. من هیچ وقت پسر چینی پر سروصدا را فراموش نمی‌کنم.

در بار با صدها آدمی برخورد می‌کردم که قرار نبود بخشی از خاطره‌ی من باشند. آدم‌هایی که می‌آمدند، غم‌ها و شکست‌ها و خوشی‌هایشان را در آن فضا رها می‌کردند و می‌رفتند، گاهی برای همیشه. حس‌می‌کردم تنها نقطه‌ی مشترکمان این است که همه می‌خواهیم در یاد دیگران بمانیم. همه به نوعی از فراموش شدن می‌ترسیدیم. بهار همان سال دوربین و ضبط صوتم را برداشتم و آماده‌ی سفر تازه شدم. در راه روبروی هر آدمی که قرار می‌گرفتم می‌پرسیدم ممکن است تجربه‌ی زندگی کردنتان را در یک جمله خلاصه کنید؟ بعضی‌ها شگفت زده می‌شدند، بعضی دیگر بی‌محلی می‌کردند، بعضی فکر می‌کردند تا بهترین جواب را بدهند، بعضی به شوخی اولین چیزی که به ذهنشان می‌رسید می‌گفتند. بعد دوربینم را روبروی صورتشان می‌گرفتم و می‌گفتم لبخند لطفاً. من در آن لحظه برای همیشه ثبتشان می‌کردم. شاید حرکت من آن‌قدر برایشان غیرعادی بود که برای همیشه در ذهنشان بمانم و مهم‌تر از همه این‌که من باعث شده بودم آن‌ها لبخند بزنند.
امروز آرشیوم به عدد هزار رسید. هزار انسانی که باهاشان هم‌کلام شده‌ام و جلوی دوربین من لبخند زده‌اند. دلم می‌خواهد این کار را تا جایی که می‌توانم ادامه بدهم. بعد در یک فرصت مناسب همه‌شان را در کتابی منتشر کنم تا شاید لبخندشان و فکرشان در آن لحظه‌ی خاص در یاد دیگران هم بماند.

"یادی" گفت یک زمانی فکر می‌کرده نوعی پرنده‌ وجود دارد که وقتی متولد شد تا زمان مرگش به پرواز ادامه می‌دهد. حقیقت این است که آن پرنده هیچ‌وقت هیچ‌جا نرفته است. او از همان ابتدا مرده بود.*

*دیالوگ‌ها از فیلم Days of Being Wild.

موسیقی متن: آهنگ هستی از هاله.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 1:20  توسط روشا  |